تبليغاتX
.::من از پشت زندان غم آمدم::.

.::من از پشت زندان غم آمدم::.

 

 

من آن ستاره نامرئی ام که دیده نشد
صدای گریه تنهایی اش شنیده نشد
من آن شهاب شرارآشنای شعله ورم
که جز برای زمین خوردن آفریده نشد

 

+نوشته شده در 90/05/15ساعتتوسط رهگذر .. . |


دوباره غروب

و سکوت مرگبار پاییز که گلوی پارک را می فشارد
تنها صدای رود خانه به گوش می رسد
این عبور و این سکوت
تداعی عبور بی صدای تو در کنار من است
و تنها بهانه ام برای لحظه های خالی شدن
صدای خش خش برگ هایست که
پیام نزدیک شدن رهگذری را می دهد
که مرا به خود می اورد
غروب رسیده است...
باید رفت
اشک هایم را پاک می کنم
قبل رفتن
بروی نیمکت پارک می نویسم:
افسوس که تو حتی به اندازه ی نیمکت های خیس هم نفهمیدی                                                                                   

معنی انتظار مرا...


+نوشته شده در 90/10/14ساعتتوسط رهگذر .. . | |

 

 

لاک پشتهـا آسوده
تخم هایشان را
به شن های ساحلی می سپارند
و دوباره به اقیانوس بر می گردند
ما سالهاست
که چمدان های بسته را
به دوش می کشیم
ومثل ستاره های خاموش
در مدارمان
فراموش می شویم
و فراموش می کنیم
برگی که روی باد  سقوط می کند
انتخاب مسیر با خودش نیست .. .

+نوشته شده در 90/09/16ساعتتوسط رهگذر .. . | |


 

دیـگـر آن کـودکـی نـیـسـتـم کـه دهـانـش

بـوی شـیـر مـیـداد

حـالـا بـزرگ شـده ام  . . .

دهـانـم بـوی سـیـگـار مـیـدهـد ...

 

+نوشته شده در 90/09/12ساعتتوسط رهگذر .. . |


شانه خالی کردن دنیای ما ازبارهاست
مرگ شکل دیگری از  خواب ناهنجارهاست
شهرها بی عشق مثل گورهای جمعی اند
خانه ها تابوتهای سردی ازدیوارهاست

صحبت از اصحاب کهف و خواب چندین ساله نیست
نقل خواب دیگری در عالم بیدارهاست
فرق انسان نخستین و کنونی چیست جز
اینکه تنها«خانه ها»اکنون به جای «غارهاست»!

حاصل هر لحظه نفرت کِشتن و برداشتن
حسرت فرسودن یک عمر در انبارهاست
ما تمام عمر پای زندگیمان سوختیم
له شدن هم سرنوشت تلخ ته سیگارهاست ..

 

+نوشته شده در 90/09/08ساعتتوسط رهگذر .. . | |

 

عقاب عاشق خانه! بدون پر برگشت

غریب رفت، غریبانه تر پدر برگشت

رسید و دستش را، رو ی زنگ خانه گذاشت

طلوع کرد دوباره ستاره ای که نداشت!

دوید مادر و در چشم های او نِگریست

 -«سلام... » بعد درآن بازوان خسته گریست

که تشنه است کویری که در تنش دارد

که هفت سال و دو ماه است که عطش دارد

 «کدام سِحر، کدامین خزان اسیرت کرد

کدام برف به مویت نشست و پیرت کرد

که هفت سال غم انگیز بی صدا بودی

چقدر خواندمت امّا... بگو کجا بودی؟!

همینکه چشم گشودم به... مرد خانه نبود

رسید نامه ات امّا... نه! عاشقانه نبود

حدیث غمزه ی لیلا و مرگ مجنون بود

رسید نامه ات امّا وصیّت خون بود

نگاه کن پسرت را که شکل درد شده

که هفت سال شکست ست تا که مرد شده!

که رفت شوکت خورشید و سایه ها ماندند

تو کوچ کردی و با ما کنایه ها ماندند

که هیچ حرف جدیدی به غیر غم نزدیم

فقط کنایه شنیدیم و -آه!- دم نزدیم

نمرده بودی و پر می زدند کرکس ها

به خواستگاری من آمدند ناکس ها!

شکنجه دیدی و اینجا از عافیت گفتند

نمرده بودی و صد بار تسلیت گفتند

تمام شهر گرفتار ترس و بیم شدند

تو زنده بودی و این بچّه ها یتیم شدند

هر آنکه ماند گرفتار واژه ی «خود » شد

تو رفتی از برِ ما و هر آنچه می شد، شد!!

به باد طعنه گرفتند کار مَردَم را

سکوت کردم و خوردم صدای دردم را

منی که مونس رنج دقایقت بودم

سکوت کردم و ماندم... که عاشقت بودم!! »

نگاه کردم و دیدم پدر سرش خم بود

نه! غم نداشت، پدر واقعاً خود غم بود!!

پدر شکستن ابری میان هق هق بود

پدر اگرچه غریبه، هنوز عاشق بود ..

 

پـــ . ن :

"هست" را ، اگر قدر ندانی ، می شود "بود"
و چه تلخ است ، "هست"ی که "بود" شود و
"دارم"ی که "داشتم" !!

 


+نوشته شده در 90/09/03ساعتتوسط رهگذر .. . | |

 

می ایستم پای تو با جان و تنم من
پـــــا می گذارم روی قلب آهنم من
یک عمر - تنگاتنـــگ - بوی بودنت را
حس کرده ام بین تن و پیـراهنم من
ازکودکی باخویش گفتم عاشقی کن
خواندم الفبـــــــای تو را در دامنـم من
ای شمع ، می خواهم که رازی را بگویـــم :
از بوسه ی دیشب به این سو ، روشنم من
دریا تویی ، صحرا تویی ، جنگل تویی ، تو
ماهی منم ، آهو منم ، تیهـــو منــم ، من
در بــاز بود و آســـــمان پــــــــروانه بازار
اما مگر از این قفس دل میکنم من ؟! ..

 

 

پ.ن : چندوقتی ست که نیستـــــــــــــم ! ببخشید !

 

+نوشته شده در 90/08/19ساعتتوسط رهگذر .. . | |

 

خسته ام مثل در آغوش کسی جا نشدن     حس غمگین هم آغوشی و ارضا نشدن  

 

+نوشته شده در 90/08/14ساعتتوسط رهگذر .. . |

 

نبودی با خودم بردم تمام رنجهایم را

شبیه باد در خود محو کردم ردپایم را

حلالم کن اگر گاهی تو را آزار می دادم

اگر از روی خودخواهی تو را آزار می دادم

تعلق داشتن در سرنوشتت نیست می دانم

و با یک مرد ماندن در سرشتت نیست می دانم

خیال بوسه بر لب های تو چون خواب می ماند

چو دزدی جواهر از زن ارباب می می ماند

به دستاویز تلخی از تو و انجیر دل کندم

اگر چه زودباور بودم اما دیر دل کندم

- به نرمی لمس می کردیم بال شاپرک ها را

برایت جمع می کردم تمام قاصدک ها را -

نماند از عشق ما جز خاطرات کودکی چیزی

نمی بینم به جز لبخندهای زورکی چیزی

که شک کرده ست چشمانت به این بیگانه ی مظنون

چو پیدا کردن یک قطره خون در خانه ی مظنون

مرا از خود نران ! بی سرزنش یک روز خواهم رفت

اگر چه واضحم اما شبی مرموز خواهم رفت

چو مظنونی که جسمش را پس از اقرار آویزد

و شاهی خویش را پرده ی تالار آویزد

شبی که رفتی از این شهر ابری خونچکان بارید

به جای برف در خوابم تگرگ استخوان بارید

اگر چه زود راه افتادم اما دیر شد آن شب

و دستت در میان دست من تبخیر شد آن شب

شد از خواب من آویزان طناب دار خونینی

شبیه بازوان زخمی از پیکار خونینی

سراغ از جنگجویی از نفس افتاده می گیرم

طلسمم من ! مرا از خاک بردارند می میرم !

جهان را مسخ کرده بس که بی نقص است لبخندت

شبیه وقفه در موسیقی رقص است لبخندت !!!

من امواج جنون را خالی از خیزش نمی فهمم

و روح عشق را بی حس آمیزش نمی فهمم

که بی طوفان گیاهان گرده افشانی نمی کردند

و ابر و ناودان نجوای عرفانی نمی کردند

نمی داند کسی غیر از تو این حس تناور را

کسی غیر از تو راز این پتوهای معطر را

رگانت گاه آبی و زمانی نقره ای می شد

و کم کم بازوانت شمعدانی نقره ای می شد

اگر از پیچ و تابم بر پتوها کرک بنشیند

و از آه تو بر روی هلوها کرک بنشیند -

فشنگم ! بعد از این بوسه شبیه پوکه خواهم شد

سپس چون قریه ای قحطی زده متروکه خواهم شد

سراغ جلگه را از آبرفتی دور می گیرم

به رغم میل باطن ‘ چون تو گفتی دور می گیرم

برای دوری از تو این همه مرز زمین بس نیست !

برای رویش دانه تب و لرز زمین بس نیست!

شنیدم گردش شیره به شریان گیاهان را

و قل قل کردن هر چشمه در پستان باران را

تمام ساقیان شهر باید مست من باشند

تمام عاشقان شهر هم وردست من باشند

پیمبر هم شوم جز نام تو بر سوره هایم نیست

که ایزدبانویی همچون تو در اسطوره هایم نیست

اگر معشوقه ام شهزاده ی هاماوران باشد

و در انگشتهایم روح چوب خیزران باشد -

ندارم هیچ حُسنی جز رذیلتهای رنج آور

به جز شعر و جنونم این فضیلتهای رنج آور

چه می ماند از امواج جنون جز رخوتی خاموش

به جز فواره هایی سربزیر از شهوتی خاموش

به میدان مشق تکتازی که کار اسب باری نیست !

و شخم خاک هم در شأن اسبان سواری نیست !

بسوزانید من را تا رگانم بند هم باشند

که باید زندگی و مرگ من مانند هم باشند

تو در هنگام سوزاندن رگانم را نمی بینی

زنان شعله ور در استخوانم را نمی بینی

که حال مولوی را شمس تبریزی نمی پرسد

در اینجا هیچ کس از لال ها چیزی نمی پرسد

فرو بستم دهان تا نشنوندت در صدای من

نخواند هیچ کس نام تو را در چشمهای من

به جای چشم در چهره تنوری شعله ور دارم

و در سینه به جای قلب گوری شعله ور دارم

نمی دانم که تو دور از منی یا در منی آیا ؟!

تو از عریانی تندیسها آبستنی آیا ؟!؟

و من هر کس که بودم من نبودم یا دو تن بودم

در این بین آنچه تنها غیرممکن بود من بودم !

نمی فهمد کسی غیر از من این اندوه کاری را

- منافات عجیب بین عشق و رستگاری را -

به جز آن مرد محکومی که در من زندگی می کرد

همان شیطان معصومی که در من زندگی می کرد

چه فرقی دارد اینکه اشتباه از توست یا از من ؟!

و در این ماجرا آیا گناه از توست یا از من ؟!

من از ساعت - چه روی مچ ‘ چه دیواری – گریزانم

از این احوالپرسی های تکراری گریزانم

اگر اینقدر می خواهی بدانی حال و روزم را

بیا بشمار این سیگارهای نیمسوزم را

ببین که حال من خوب است و جایت هیچ خالی نیست

به غیر از مرگ و میر گاه و بیگاهم ملالی نیست

ببین در مشت من این خشمهای لاابالی را

مچاله کردن یک پاکت سیگار خالی را

که دوری از تو با خود توده ای اندوه آورده

چو نعش یاغی پیری که رود از کوه آورده

اگر دیگر سراغ از بره آهوها نمی گیرد

پلنگ پیر می داند همین امسال می میرد

به شوق طعم آهویی زبانش مانده تا اکنون

اگر دندان سالم در دهانش مانده تا اکنون

کسی که با قفس خو کرده در فکر رهایی نیست

ولی راه نجات عشق قانون جدایی نیست !

شبی می یابمت نامت ولو پروانه ای باشد !

اگر در دفتر ثبت مسافرخانه ای باشد !

تو آتش هستی و در پنبه ها مأوا نمی گیری

یقین در قلعه ای از قاصدک سکنی نمی گیری !

ولی این قلعه ی سربسته یک دروازه می خواهد

و این چشم فسیلی اشکهای تازه می خواهد !!

ندیدم فیلسوفی بهتر از دیوانه ها هرگز

و جایی عاشقی احمق تر از پروانه ها هرگز

نمی مانم که با عشقت بسوزانی پر من را

بپوشانی سپس با اشک خود خاکستر من را

برای سردی این قله مشتی برف کافی نیست!

برای انعقاد خون من یک حرف کافی نیست !

به جای بوسه ای از سنگ بر انگشت جادوگر

تنم را سخت بیرون می کشم از مشت جادوگر

به جز باران دعایی در قنوتم دیده ای آیا ؟!

نشانی از رضایت در سکوتم دیده ای آیا ؟!

که مانده انزوایی لعنتی از کودکی با من

و در هنگام خشمم لکنتی از کودکی با من !

یقین آن قصر صد دروازه ی سربسته من بودم !

و آن پروانه ی از کرم بودن خسته من بودم !

تمنایت اگر چون کرم در چوبم نمی پیچید

و بادی شوم در دامان محبوبم نمی پیچید

تو را از صدر فهرست جنونم کم نخواهم کرد

پس از تو رختخوابم را مرتب هم نخواهم کرد

پس از تو ساعت عمرم جلو رفته ست می دانم

و راز بین ما چندی ست لو رفته ست می دانم

شیبه هق هق ماهی صدایم را نمی بینم

چراغی روشنم که پیش پایم را نمی بینم

کسی این شعرها را بهتر از مردم نمی فهمد

زبان داس را جز ساقه ی گندم نمی فهمد

پس از این خارکن ها دیگر از صحرا نمی آیند

و کشتی های ماهیگیری از دریا نمی آیند

سبک سنگین کن آیا ماندنم خوب است یا مُردن

برایت شعر گاهی خواندنم خوب است یا مُردن !

و هرکس شاعر است انسان خوبی نیست ! می دانم !

تصاحب کردنت پایان خوبی نیست ! می دانم !

که فهمیدم که در این شهر هر چشمی چراغی بود !

و اینکه اختراع قبر هم کار کلاغی بود !

پس از هر مرگ قطعا قلبی از آهنگ می افتد

کنار قبر حتما سایه ای بر سنگ می افتد

زمانی زیستم تا زندگی را سر کنم ! کردم !

به دنیا آمدم تا مرگ را باور کنم ! کردم !

 

+نوشته شده در 90/08/04ساعتتوسط رهگذر .. . | |

 

زندگی قافیه شعرِ من است
 شعرِ من وصفِ دلارایی تُست
در ازل شاید این
سرنوشت من بود
می سرایم به امیدی كه تو خوانی ، ورنه
آخرین مصرعِ من
قافیه اش - مردن - بود ..


+نوشته شده در 90/06/28ساعتتوسط رهگذر .. . |

 

این روزای بدبیاری که همیشه واسه من مثل یه شب تاریک و سرده
اگه یک روزم بخواد بره از اینجا از همون راهی که رفته برمی گرده
دیگه هیچ چیزی ازم نمونده دنیا جز همین جونم که مونده کف دستت
اینکه چیزی نیست دیگه ته مونده هاشه همینم بگیرش از من ناز شستت

 

+نوشته شده در 90/06/27ساعتتوسط رهگذر .. . |

 

خوابیم و با خطاب تو بیدار می شویم
مستیم و با عتاب تو هشیار می شویم

حلاج پیشه ایم و گمانم که عاقبت
با حلقه های موی تو بر دار می شویم

فرجام تلخ ِ قصه ی ابلیس سهم ِ ماست
وقتی به دام سجده گرفتار می شویم

چشم تو بود میوه ی ممنوع ِ عشق و ما
روزی از این دسیسه خبردار می شویم ..

 

+نوشته شده در 90/06/25ساعتتوسط رهگذر .. . | |

 

شب در طلسم پنجره وا مانده بود و من
بغضی میان حنجره جا مانده بود و من

در خانه ای که آینه حسی سه گانه داشت
ابلیس مانده بود و خدا مانده بود و من

هم آب توبه بود در آنجا و هم شراب
اخلاص در کنار ریا مانده بود و من

می رفت دل به وسوسه اما هنوز هم
یک پرده از حریر حیا مانده بود و من

ابلیس با خدا به تفاهم نمی رسید
کابوس ها و دغدغه ها مانده بود و من

وقتی که پلک پنجره یکباره بسته شد
انبوه گیسوان رها مانده بود و من

فردا که آن برهنه معصوم رفته بود
ابلیس با هزار چرا مانده بود و من ..

 

+نوشته شده در 90/06/19ساعتتوسط رهگذر .. . | |

 

" دارم دروغ می‏گم؛ دارم می‏رم شیره ‏كش خونه. معتاد شد‏م، دارم می‏رم بعد از این‏كه مواد كشیدم جُرم و جنایت كنم. آدم بكشم، همیشه لایِ مجله فیلمام یه مسلسل قایم می‏كنم باهاش شبا آدم می‏كشم، بعد دم صبح دوباره می‏رم شیره كش خونه. كلی تو این مدت آدم كشتم؛ واسه این كه منو نشناسن سبیل مصنوعی می‏ذارم، بعد می‏رم آدم می‏كُشم. كوش این سبیل مصنوعی؟ تو جیبم بودا؛ كوش؟ به خاطرِ همینه كه شبا هذیون می‏گم؛ چون دسته‏ های مافیایی دنبال‏من؛ سَرانِ پنج‏تا خانواده دنبال‏من؛ دارن نقشه می‏كشن این خونه‏ رو با دینامیت بتركونن. یكی از همین شبا هر سه تامون تیكه تیكه می‏شیم و می‏ریم هوا… یه چیزی بهت بگم مامان؛ آدم بمیره بهتر از اینه كه خُل باشه ولی فكر كنه سالمه  "

اینجا بدون من - بهرام توکلی


 

+نوشته شده در 90/06/15ساعتتوسط رهگذر .. . |

 

می خواهم به او بگویی
بگویی که من مرده ام ، ولی هروقت صدای او در فضا منعکس می شود ، من در اعماق گور ، در تاریکی و سکوت مطلق ، در دیار فراموشی نیز ، آن را خواهم شنید ....
حالا مایوسانه به سوی مرگ ، به سوی ظلمت و نیستی می روم . در ژرفنای این ظلمت که در پیش پای خود می بینم ، مرگ با دهان گشاده منتظر است، من باید به کام این تیرگی محض ، به دهان این اژدهای حریص بیفتم ، و به چیزی نیندیشم.
و این پایان من است ،
پایان.

+نوشته شده در 90/06/11ساعتتوسط رهگذر .. . |

 

مصیبت وارده را به خودم و خانواده ی محترمم تسلیت عرض می نمایم !!

 

از طرف جمعی از مصائب !

+نوشته شده در 90/06/10ساعتتوسط رهگذر .. . |

 

به یک پلک تو می‌بخشم تمام روز و شب‌ها را
که تسکین می‌دهد چشمت غم جانسوز تب‌ها را
بخوان! با لهجه‌ات حسّی عجیب و مشترک دارم
فضا را یک‌نفس پُر کن به هم نگذار لب‌ها را


به دست آور دل من را چه کارت با دلِ مردم!
تو واجب را به جا آور رها کن مستحب‌ها را
دلیلِ دل‌خوشی‌هایم! چه بُغرنج است دنیایم!
چرا باید چنین باشد؟ نمی‌فهمم سبب‌ها را


بیا این‌بار شعرم را به آداب تو می‌گویم
که دارم یاد می‌گیرم زبان با ادب‌ها را
غروب سرد بعد از تو چه دلگیر است ای عابر
برای هر قدم یک دم نگاهی کن عقب‌ها را ..


 

+نوشته شده در 90/06/09ساعتتوسط رهگذر .. . | |